عبد الرزاق اللاهيجي
265
گوهر مراد ( فارسى )
باشد و چون چنين تعقل كرد چنين موجود ساخت « 1 » . و غرض شيخ از اين سخن آن است كه مرجّح شدن اشتمال عالم ، بر أتمّ وجوه مصالح مر وجود عالم را بر عدمش ، بلكه مر اين نحو وجود را بر ساير انحاى متصوره وجود و صادر شدن عالم از واجب تعالى از روى اراده كه عبارت از تعلق علم ذاتى اوست - كه بعد از اين دانسته خواهد شد - به مرجّح ، موقوف است بر تعقل كردن واجب مر عالم را به « 2 » وجه اشتمال مذكوره ، تا آن تعقّل مبدأ صدور عالم تواند شد ؛ چه دانستى كه در اختيارى بودن فعل ، محض مقارنت شعور و تعقّل كافى نيست ، بلكه لا بد است از مبدئيّت تعقّل و مرجّح شدنش مر فعل را ، و تعقل كردن واجب مر عالم را سابقا على وجود العالم ، نتواند بود كه تعقل حضورى بود و به حضور نفس ذات عالم باشد بلكه بايد كه به تعقل صور باشد و بس ، چنان كه در علم فعلى . و اگر علم و تعقل واجب مر عالم را به حضور نفس عالم بودى ، از مقوله علم انفعالى بودى ، چه فرقى نيست ميان علم حصولى « 3 » انفعالى و ميان علم حضورى در اين معنى كه چون چنين بود چنين تعقّل كرد ، نه چون چنين تعقل كرد چنين شد . و هرگاه چنين باشد ، تعقّل عالم مرجّح وجود و مبدأ صدور عالم نتواند شد ؛ چه علم انفعالى بنابراين يا تابع وجود است و متأخّر از او ، و اگر حصولى باشد و يا عين وجود ، اگر حضورى باشد ، پس مبدأ و مقدّم نتواند شد . پس اگر علم واجب ، علم حضورى باشد صدور عالم از وى به طريق اراده و اختيار نتواند شد . پس واجب است كه علم واجب علم حصولى فعلى باشد . و وجوهى كه خواجه در شرح اشارات نقض كلام شيخ به آن كرده چهار است :
--> ( 1 ) شرح اشارات 3 / 299 مطبعة الحيدري تهران 1379 . ( 2 ) ب : بر . ( 3 ) ج : و .